"تنها مرگ است که به زندگی امید میدهد چرا که برزخ از نمردنها گندم زارِ ناامیدی را می سازد"،دستی به ریشش می کشید و زمزمه میکرد.
او از من بزرگتر بود،می دانستم،اما زمان از بُعد ما گریخته بود پس گنگی از اختلاف سن ما را خلاص کرد.(خاطراتی که می خوانید را بخاطر نسپارید!!!)
من:خسته ام . . .!
شنتیا:از چی؟ دیگه چه خواهی دوست عزیز؟
-تو هنوز منو نشناختیا!
-چطور مگه؟یک عمر کمه دوست عزیز؟
-عمر چیه!!!برو بابا روزیتو از خودش بگیر!
-تو کی هستی؟ها؟
-من!،من کیم . . . !!؟ها؟
همین طور که دور اتاق مثه همیشه دور می زد با خودش حرف می زد زیاد واضح نبود موسیقی آرکایو دوباره ی 16:19 دقیقه ای رو می خوند و من نمی دونسم چی می بینم!شمع و پروانه، گردش، سوختن . . . لباش می لرزید . . . یاد گذشته افتادم یاد مه تو کوه های نمکاب رود . . . عجیب بود که همیشه فکر می کردم ابر ومه دوتان اما اونجا داشتم رو ابرا . . . تو ابرا راه می رفتم . . . چرا یادش اف...
-دوست عزیز، دوده . . . دود سیگار . . . مهم نیست بت می گم . . .
-نمی خوام . . . می گم خسته ام . . . من اصلا . . .
می دونسم که گوش می کنم و می دونسم که کار خودشو می کنه پس کلونازپام 2میل خوردمو در مه به نمی دانم خیره شدم . . .!
گفت: . . .
او از من بزرگتر بود،می دانستم،اما زمان از بُعد ما گریخته بود پس گنگی از اختلاف سن ما را خلاص کرد.(خاطراتی که می خوانید را بخاطر نسپارید!!!)
من:خسته ام . . .!
شنتیا:از چی؟ دیگه چه خواهی دوست عزیز؟
-تو هنوز منو نشناختیا!
-چطور مگه؟یک عمر کمه دوست عزیز؟
-عمر چیه!!!برو بابا روزیتو از خودش بگیر!
-تو کی هستی؟ها؟
-من!،من کیم . . . !!؟ها؟
همین طور که دور اتاق مثه همیشه دور می زد با خودش حرف می زد زیاد واضح نبود موسیقی آرکایو دوباره ی 16:19 دقیقه ای رو می خوند و من نمی دونسم چی می بینم!شمع و پروانه، گردش، سوختن . . . لباش می لرزید . . . یاد گذشته افتادم یاد مه تو کوه های نمکاب رود . . . عجیب بود که همیشه فکر می کردم ابر ومه دوتان اما اونجا داشتم رو ابرا . . . تو ابرا راه می رفتم . . . چرا یادش اف...
-دوست عزیز، دوده . . . دود سیگار . . . مهم نیست بت می گم . . .
-نمی خوام . . . می گم خسته ام . . . من اصلا . . .
می دونسم که گوش می کنم و می دونسم که کار خودشو می کنه پس کلونازپام 2میل خوردمو در مه به نمی دانم خیره شدم . . .!
گفت: . . .

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر